Skip to content

«گناه اصلی» در فلسفهء غرب- Original Sin

سپتامبر 30, 2008
ماجراي گناه اصلي (ازلي) كه در ادبيات غرب از آن با عنوان Original Sin ياد مي شود، اشاره ايست به داستان هبوط حقيرگونه ي انسان از بهشت به دار فاني اين دنيا. اغلب ماهيت و ماواي پديداري اين داستان از محواهاي اديان آسماني (ابراهيمي) به عنوان توجيه و تبيين راز و نحوه حضور (يا هبوط) انسان (به عنوان موجودي داراي قابليت هاي الوهي) در جهان ناپايدار مادّي ست.
اين داستان براي ما كه در ابتداي هزار سوم ميلادي زندگي مي كنيم چندان توجيه پذير و منطقي نمي نمايد و در عمل اينگونه است كه اگر بخواهيم از اين داستان و ماجراي گناه اصلي تاثيري بپذيريم نمود آن را در قالب اسلوب هاي هنري متجلي مي كنيم كه در دامنه هنر ( و مخصوصا هنر نسبي گراي پسامدرن كه هر خلق و التقاطي را مجاز مي داند) انسان مي تواند در فضايي موهوم و انتزاعي ديدگاه ِ خود را در باره ي چنين داستان هايي بيان كند و كسي از اين رو بر ايشان نمي تازد.
بر اساس گمانه هاي محققين و مورخين قديميترين توضيح و تفسير از گناه اصلي در كتابي به نام حكمت Sirach به نگارش فردي به همين نام (يسوع ابن سيراخ) است. كه در آن اين گونه انگاشته :

آغازگر گناه زني است كه به خاطر او همه ي ما مي ميريم

اين قضاوت و بيان كه حاكي از نوعي جبر ظالمانه بر سرشت و سرنوشت انسان است ؛ و به گفته ي برخي زير تاثير متاله ي بنام «پولس قديس» در كتابي به نام «سفر تكوين» به رشته ي تحرير درآمده
هرچند كه توصيف و تذكار ماجرا گناه اصلي در و يا استفاده از اين داستان در نگارينه هاي پيش از يسوع هم بود لكن گويا كاملترين توضيحات و توصيفات در نگارينه هاي او ارائه شده.
آنچه در گمانه هاي پيش آگاهانه ي موبدان و خاخام هاي يهود اظهار شده اينست كه انسان في النفسه) و به خودي خود محمل و يا محمول گناه نبود و نيست و هرآنچه كه ما به عنوان گناه مي پنداريم ناشي از حيطه ي كثير و غيرقابل انكار و اجتناب ِ «اشراف محيط» بر انسان است و از اينرو تحريك و تحريك ناشي از تمام معاصي از بيرون از نهاد انسان به درون وي راه مي يابد
در مسيحيت اما بعد از پولس نيز افرادي نظير «اريگن» و «ترتوليان» (كه عقايدشان در ايجاد نحله ي ارتدكس نقشي اساسي ايفا ميكند) گمانه هاي جديد تر و پيش آهنگانه تر از يهوديان داشته اند (كه برخي آن را به ارتباط ِ استبداد كليسائيان با انديشه هاي مسلمانان در جريان جنگ هاي صليبي نسبت مي دهند)
هرچند كه در برهه هاي مختلف قرون وسطي صاحب نظران و ابناء كليسا گمانه هاي مختلفي در باب گناه اصلي ارائه كردند لكن بن مايه ي سخن آنها كه در توجيهات ِ اكثريت شان رخ نمون شده مبتني بر اعتقاد به توارث گناه ( به معناي ميراث گونه گي استعداد و امكان ارتكاب معصيت) در حالتي بالقوه است كه به كوچكترين تحريكي مي تواند بالفعل گردد ( گمانه اي كه هنوز متاسفانه در جامعه ي ما نيز نمايان است) و علت وقوع حادثه گناه را در روال زيست انسان به استفاده ي سوئ ِ وي از آزادي اراده و اراده ي آزادي او ميدانند كه براين اساس آدم ابوالبشر هم به دليل همين سوء استفاده از بهشت هبوط كرد. اين رويكر؛ به مانند بسياري از توجيه واره هاي مسيحي، منتسب مرتبط و ملهم از تعاليم و تفلسفات افلاطوني بوده است . هرچند كه او در «افسانه» (فايدراس) توارث امكان گناه از آدم ابوالبشر به بقيه ي انسانها را منتفي و مطرود ميداند. و علت العلل معاصي انسان را آزادي نفس انسان بيان كرده.

اما بيشترينه ي ديدگاهها و گمانه هاي مسيحيت در باب گناه اصلي به اعترافات و تفلسفات آگوستين برميگردد، او كه دوران جواني خود را در عيش و عشرت سپري كرد و با الحاد و كفر مغروق فساد گرديد پس از درآمدن به آئين مسيح و توبه از معاصي پيشين اش خود را شايسته ي مغفرت و آمرزش الهي ميدانست لكن دردواره اي مزمن در ضمير او باعث شده بود تا معاصي پيشين ِ خود را ؛ با وجود اعتقاد به اقبال خدا از توبه و مغفرت طلبي خود، تا آخر عمر همچون لكه اي ننگين بر پيشاني خود ميديد و به اعتقاد بسياري او به لحاظ داشتن همين پيش زمينه در توجيهات مرتبط به موضوع گناه اصلي دچار اغراق شد. تا آنجا كه حتي كودكاني را كه غسل تعميد داده نشده باشند را هم آلود به گنا ( و نه حتي ممتنع در قبال گناه) مي دانست.

وي با بيان و باور به ضعف اراده انسانها در گزينش خيرها و خوبيها و حركت در راستاي آنها، نظريه اي معروف كه حاكي از استيلاي تقدير بر خواست و اراده ي انسان بود را نيز تعريف كرد. (چيزي كه توجيه خوب و مناسبي براي مجاز شماردن جبر ازلي خداوند در ماجراي گناه اصلي و هبوط انسان از بهشت محسوب مي شود.
اما پس از آگوستين ابلارد با اعتقاد به وجود و اشتهار گناه در نهاد انسان ( زير تاثير عقيده جرمي تيلور) انسان را مركز نبرد مدام حس و فهم مي دانست، لكن با وجود اين اعتقادي به ابقاي استعداد گناه در ذات بشر نسبت به گمانه هاي اغراق آميز در آنزمان طرفداران بسياري يافت
اما در فلاسفه ي عصر مدرن بعد از اسپينوزاي راسيوناليست كه متاثر از انديشه هاي خردگرايانه ي دكارت نفس معصيت را همتاي ضعف خرد مي دانست و با اهتمام به گمانه ي مشهورش ( تعميم خداوند به تمام افراد جامعه ي بشريت) واكاوي گناه را ؛ كه به عنوان واقعيتي معدوم ميدانست، مستلزم فهم ريشه ها و علل ووقوع آن در خرد و انديشه انسان مي دانست.
كانت نيز با تفسيري فلسفي زير عنوان Radical Badness و متاثر از دستگاه عظيم مفرفت شناختي خود گمانه اي نسبتا سطحي از گناه اصلي را ارائه داد. كه بر اساس آن ارتكاب گناه به سان معرفت و حضور در زمان خاص و فضا ي معين مجاز است و بر اين اساس وي ريشه ي گنا را ( تحت تاثير اسپينوزا) در نهاد انسان دانست و مبتلا به آزادي او دانست ( زير نظر گمانه هاي مذهبي ِ خود)
و ازاينرو او نيز بر خلاف ما كه گناه را امري محقق به واسطه ي تجربه مي دانيم وي ارتكاب گناه را به سان بيماري اي فراگير در بشر قلمداد مي كند و در تفلسف خود اينگونه از آن ياد مي كند كه قوه اصلي پيشيني در ذهن انسان است.
هگل اما با بينشي عميق تر گناه ازلي را برمبنايي امري مطرود يعمي فاقد عنصر اخلاق معرفي كرده و امعتقد است انسان بدوا زير تاثير آن نبوده. و اين محتمل به خاطر شرايط و اقتضائات طبيعي ِ طبيعت است.
شلايرماخر هم با باور به اسطورپذيري( يا اسطوره مندي) ِ هگل در اين باب گناه را (وگناه ازلي را) حاكي از سستي و استضعاف اعتقادات انسان مومن مبني بر اينكه او بايد هميشه به خدا ( و نه هيچ صنم ديگري) متكي باشد و خدا را به عنوان مامن امين ِ آرامش تلقي كند. ازاينرو او حضور مسيح را به عنوان نمادي از تجلي و تجسد خداوندي براي بازسازي و بازبخشي اعتقاده وارهيده شده ي انسان به وي ( و در معنايي به منظور جبران جبر و سختگيري او در طرد آدم از بهشت) به نام هبوط خداوند توصيف كرد. هرچند كه او با اعتراف به ميراث گونه گي امكان گناه، به محكوميت هر انسان به دليل داشتن استعداد گنان باورداشت اما وي اين معضل را اجتماعي دانسته و با تبسيط آن به نياز به رستگاري و زهدانه گي ِ انسان؛ به معناي رجعت به مامن خداوندي ، توجيه مي نمايد و توارث او از اين لحاظ به توارث توضيحي توسط امثال آگوستين و پلاگينوس متفاوت است. چونان كه وي همانگونه كه خدارا يگانه ماواي فلاح ميداند، جهان را به عنوان بستري كه برساخته از ضمير انسان است، ماواي تقطيع اركان روحاني انسان از اتصال به آفاق و انفاس الهي به حساب ميآورد.
اما در عصر مدرنيته گمانه اي متفاوت تر از اينها ( زير تاثير تئوري تكامل داروين) پديدار گشت. هرچند كه تا به امروز در جهان مدرن گناه اصلي به سان واقع اي رسمي و محقق گشته در بدو زيست انسان (آنگونه كه در مذاهب آمده) تلقي نمي شود. اما با نفوذ گمانه هاي داروينيستي در بطن علوم مدرن، وجود استعداد ارتكاب گناه در انسان ( توسط علوم روانشناسي و ‍نتيك) با بعد حينواني او مرتبط دانسته اند.
هرچند كه دانشمندان امروزهم نهاد انسان را درقبال شريا گناه ضعيف ميپندارند ( كه آن را هم متاثر از غرايز يا نياز هاي اصلي او؛ نظير غريزه ي جنسي اش مي دانند، كه يادگار دوران حيوانيّت اوست)
اما آنچه كمي تاسف با و شايد جبارانه به نظر ميرسد، وجود نوعي ارجبار در ارتكاب گناه، كه ناشي از طبيعي دانستن آن پررنگ شده، بن مايه هاي اخلاقي را روز به روز سست و سست تر كرده. ( مخصوصا براي جامعه مثل جامعه ي ما كه استيلاي سنت و سركوبي اميال جنسي اعضاي آن را آسيب پذير ساخته) و در اين از ديد غربيّون بايد پذيرفت كه هيچ راهي براي نفي، تحديد، تهديد و يا سركوب اين اميال وجود ندارد، و بايد اين واقعيت را به عنوان اصلي پيشيني قبول داشت.
هرچند كه برخي از روشنفكران نظير فوكو و بودريار وقوع اين اشتباه را به عمد و استعار پنهان دولت هاي مدرن (و يا شبه مدرن) نسبت مي دهند اما بايد پذيرفت كه جامعه ي مدرن به واسطه ي گمانه هاي دارويني ( كه بيشتر به يك ايدئولوژي شبيه است تا تئوري ِ علمي) و نظريه هاي فرويد به سمتي سوق داده شد كه در آن به غرايز ذاتي انسان بيش از پيش پرداخته ميشود ( فقط در حوزه جسم و غرايزي كه نمود فيزيكي دارند؛ نظير سكس)

براين اساس بايد گفت كه اگر غرايز اصلي انسان منتسب به بعد حيواني اوست و اين محقّيت به عنوان امري واقع ( و از نظر سنت گرايان تاسف بار) باور داشته باشيم، بايد بگوييم انسان مدرن با وجود ارزش و اعتبار بسيار زيادي كه براي خود قائل ميشود و آن را در همه جا جار مي زند، با جسارتي ( كه بيشتر به حماقت شبيه است) بيش از پيش بر بعد حيواني خود تاكيد و اصرار ميورزد و اگه بنده ي غرايز خود نباشد مي كوشد اميال ذاتي خود را مُجازا و مَجازن بيشتر ( هم كيفيت و هم كميت) از قيب برآورده سازد. و از ادامه ي اين روال و عواقب آن هيچ ابايي ندارد.
بنابراين گناه اصلي را (چه افسانه باشد چه واقعيت) بايد منتسب به بعدي از وجود انسان دانست كه براساس آميزه هاي مذهبي او را از رستگاري ابدي باز ميدارد، و هونز نيز اين رهايش ادامه دارد، چونان كه اگر اين رهايش تا ديروز ظالمانه و غير ارادي بود، امروز آزادانه و به ميل و خواست انسان صورت ميگيرد.

From → فلسفه

نوشتن دیدگاه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: